تبليغاتX
بـــــــــــــــــــــــــــــوی بــاران

بـــــــــــــــــــــــــــــوی بــاران

 

 

سادگی را در تو دیدم با تمام

پیچش و دل درد ناهنگام این عشق

تو یعنی آسمان

یعنی زمین

یا تمام قطره ها از آبهای بیکران

تو تمام من

تمام احساسهای بی دریغ دوست داشتن...

گاهی وقت ها دلت میگیره وقتی میفهمی خیلی کارها رو یه جور دیگه باید انجام میدادی

گاهی وقت ها دلت میگیره وقتی میفهمی که چقدر ساده ای

گاهی وقت ها دلت میگیره وقتی میفهمی خوب بودن به درد نمیخوره باید پست باشی

گاهی وقت ها دلت میگیره وقتی حس میکنی چقدر تنهایی

گاهی وقت ها دلت میگیره از اینکه باید اینقدر تظاهر کنی چیزی برات مهم نیست...

دوستای گلم بازم چندتا سوال ممنون میشم اگه جواب بدین

اولین ترانه ای که هنگام دلتنگی یادت میاد چیه؟

اگه بخوای یه جمله به کسی که دلت رو شکسته بگی اون یه جمله چیه؟

اگه بخوای برای دلتنگی یه اسم بذاری چی میذاری؟

تو یه جمله کوتاه احساسی رو که الان داری رو بگو...

 

 




+ تاريخ شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 3:23 نويسنده هلیــــا

 

 

 خدايا ياريم كن تا تب، آرمانهاي جوانيم را نسوزاند

    خدايا مرا از شر ذره بين ها برهان تا هر چيز و هر كس را همانقدر كه هست باور كنم


    به من خودداري عطا كن تا آتش خشمم گلستان بخشش باشد و سينه ام قبرستان خواهش

      خدايا كمكم كن آيينه تو باشم نه دیگران ...


    دستم را بگير تا هيچگاه آرزوي برگشتن از راه رفته را نكنم

       پايم را ببند كه به بيراه خود خواهي و جهل نروم

     زبانم را بدوز تا حماقت نكنم

 چشمم را بگير كه جز تو نبينم  

   خدايا اگر نردباني شده ام تا ستاره هاي كوچك را به آسمان برسانم ياريم كن تا آسمان قد بكشم

    نه تا نيمه راه و اگر در دستان من قدرت رساندن نيست ، مرا از توهم توانستن بيدار كن...

سلام دوستای گلم

خوبین؟

ایشالله که همتون خوب باشین

عزیزانی که لطف میکنن و به وبم سر میزنن به این سوالا هم جواب بدن

حالا سوالامو براتون میذارم

۱.اخلاق خوبت رو بگو؟

۲.اخلاق بدت رو بگو؟

۳.روزی چند ساعت با اینترنت کار میکنی؟

۴.از کدوم فصل و ماه خوشت میاد؟

۵.از چه شخصیتی خوشت میاد؟

۶.کدوم ورزش رو دوس داری؟

۷.قشنگترین اسم دختر چیه؟اسم پسر چی؟

۸.خواننده مورد علاقت کیه؟

۹.نظرت راجع به من چیه؟

۱۰.سوالی که دوس داشتی ازت بپرسم ولی نپرسیدم چی بود؟










+ تاريخ دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 18:34 نويسنده هلیــــا

 

سلام به تو به او

میدونید چرا ما آدما اغلب دیگرون رو درک نمیکنیم؟

چون ما اکثرا خودمون رو توی کلبه ی دلمون زندونی کردیم

و آدما رو از پشت شیشه چشامون از دور خیره میشویم

این خیلی بده ...قول دادن آسونه...

یکم فکر کنیم...

دوستای گلم یه سوال لطفا جواب بدین

به فرض در یک شب طوفانی در حال رانندگی از خیابانی هستی

از جلو یک ایستگاه اتوبوس در حال عبور کردن هستی

۳ نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند

یک پیرزن در حال مرگ

یک پزشک که قبلا جونتو نجات داده

ویکی که تو رویاهات اونو خیلی دوس داری...

تو میتونی فقط یکی از اینارو سوار کنی... کدومشو سوار میکنی؟




+ تاريخ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 23:54 نويسنده هلیــــا

هروقت دلت گرفت ؛ هروقت آسمون برات مثل همیشه آبی نبود ؛ هر وقت احساس کردی داری زیر بار مشکلات خورد میشی ؛ هروقت حس کردی دیگه به درد هیچ کاری نمیخوری ؛
هروقت حس کردی که خیلی بی مصرف و پوچی
هروقت حس کردی خیلی تنها شدی ،
 
                                        به اون بالا نگاه کن
 
ته دلت با اون خلوت کن . اونی که همیشه همراهته ، ولی تو نمی بینیش .
اونی که همیشه مراقبته ولی تو بی خبری .
اونی که طاقت نمیاره تو یه گوشه غمگین بشینی .
اونی که فقط صفتش بخششه و سراسر صفاست .
به اونی فکر کن که برات بارون میفرسته تا تو زیر بارون قدم بزنی و تازه بشی .
به اونی فکر کن که هر روز رنگ آسمونو عوض میکنه تا برات یکنواخت نباشه
به اونی فکر کن که نمیزاره تنها بمونی .
از اون بخواه . فقط از اون کمک بگیر .
به چیزهای قشنگی که برات هدیه فرستاده فکر کن .
به پدر و مادر و دوستای خوبت .
 
    ببینم چند وقته به چشمای مادر و پدرت خیره نشدی ؟
چند وقته که صورتشونو نبوسیدی ؟
چند وقته که صداشون نکردی ؟
چند وقته که تنهایی  رو خودت برای خودت ساختی ؟
                                        
                                       بی حرکت نشستی !!
 
که چی بشه ؟
تا کی؟
تا خودت نخوای هیچوقت تغییری نمیکنی
تا خودت نخوای که به مشکلات غلبه کنی هیچ کس نمیتونه کمکت کنه .
پاشو .
یه یاعلی بگو و آستین هاتو بالا بزن .
پاشو به دورو برت خوب نگاه کن .
اینهمه قشنگی .
اینهمه زیبایی .
اینهمه کسانی که میتونی حداقل تنهاییتو با اونها قسمت کنی . اما تو نمی خوای .
تو میخوای فقط یه گوشه کز کنی و بگی این سرنوشت منه ؟
سرنوشت توی دستای من و توست .
سر نوشت با همت خودمون رقم زده میشه .
پاشو . وقت داره میگذره .
عمر رفته برای هیچ کس بر نگشته و برای تو هم هیچ وقت بر نمیگرده .
به مشکلات نیشخند بزن قبل از اینکه توی چنگالش اسیر بشی .
دستتو محکم به ریسمانی که خدا برات میفرسته گره بزن .
نترس
برو جلو
هر وقت از هر چیز ترسیدی برو سمتش .
برو توی دلش . ایتطوری دیگه ترس برات معنی نداره .
فقط بجنب .
                                              
                                            وقت کمه .
 
 اما اگه بخوای و همت کنی توی این وقت کم خیلی هم وقت زیاد میاری .
فقط پاشو .
زودتر .
 
 



+ تاريخ سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:15 نويسنده هلیــــا

کودکی بیش نبود ،شنیده بود خدا اون بالاهاست ،در آسمانها

دست هایش را بلند کرد ،خواست خدا را ببیند ،بیشتر سعی کرد

روی نوک پاهایش ایستاد ،دستانش را به راستای آسمان کشید اما نتوانست

بر سکویی ایستاد می خواست خدا را ببیند اما باز هم کوتاه بود ،کوتاه...

بر دامنه کوهی رفت نتوانست ،بر قله رفت نتوانست

او شنیده بود خدا اون بالاست اما نشنیده بود خدا دیدنی نیست

با زبان شیرینش می گفت که:بابام همیشه میگه جوینده یابنده است

بزرگتر که شد بر فراز بلندترین برج ها رفت باز هم خدا را ندید

به ابرها سری زد آنجا بلندترین جا بود اما باز هم کوتاه بود

می پنداشت دیدن خدا در پیمودن ارتفاع بالاست

بعد از ابرها ،ناامید شد ،گریان شد ،غمگین شد

سر بر سجده نهادو گریست و گریست ...

پیرتر که شد به آرزویش رسید

او خدا را در قلبش یافت ،همه چیز در قلب او بود

و خدا را یافت در قلبش، در وجودش...

حالا تو جواب بده

اولین بار خدا رو کجا دیدی؟

چطوری حسش کردی؟

 




+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 0:4 نويسنده هلیــــا

همه ی عمر دیر میفهمیم..

تو لحظه ها و دقیقه های اخر....

وقتی عمر همه چیز داره تموم میشه

مثل وقت هایی که ...

زندگی تو لحظه های از دست دادن شیرین میشه

یه لحظه افتاب تو هوای سرد غنیمت میشه

خدا تو موقع سختیها تنها پناهت میشه

یه قطره نور توی دریای تاریکی واست همه ی دنیا میشه

یه عزیز وقتی که از دست رفت برات همه کس میشه

پاییز وقتی که تموم شد به نظرت قشنگ و قشنگ تر میشه

هیچ کس مطمئن نیست که فردا رومی بینه یا نه....

امروز تمام چیزها و ادمهای دور و برت رو خوب ببین...

زندگی خیلی طولانی نیست




+ تاريخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 2:15 نويسنده هلیــــا